v

v

۱۳۹۱/۰۲/۱۹

چرا و چگونه بحث فدرالیسم به جنگ هفتاد و دو ملت تبدیل شد؟ عبدالستار دوشوکی

دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند مگر آنکه خدا بخواهد! هشت سال پیش علیرغم اختلاف نظرها، این دو خط موازی یعنی فدرالیست های مرکزگریز و دمکرات های مرکزگرا ابائی از نشستن در زیر یک سقف و گفتمان در مورد ساختار اداری آینده ایران نداشتند.
یکی از اولین و شاید هم آخرین نمونه های این نوع نشست ها و اجماع برای دیالوگ در ماه مه سال ٢٠٠٤ در لندن صورت گرفت که در آن بیش از نود شخصیت و فعال شناخته شده از نحله های مختلف سیاسی در "سمينار نقش اقوام ايرانی در آينده ايران" شرکت کردند.
بر طبق گزارش بی بی سی "سمينار اقوام ايرانی در لندن از لحاظ اينکه توانست امکان گفتگوی آزاد ميان طيف گسترده ای از فعالان سياسی قوميتهای ايرانی و طرح نظرات آنان را فراهم آورد در نوع خود کم سابقه بود؛ و همين سمينار نشان می داد که همه اين گروهها، از گروههای دارای گرايش قومی گرفته تا سلطنت طلبان و جمهوریخواهان بر ميثاقهای جهانی که حقوق اقوام در آنها تعريف و تبيين شده توافق نظر دارند و بر شيوه مبارزه مسالمت آميز برای دست يافتن به اين حقوق همصدا هستند. موضوع فدراليسم و تشکيل ايرانی دموکراتيک و فدرال مورد اتفاق اغلب سخنرانان و شرکت کنندگان در سمينار بود".
اما در دنیای سیاست هشت سال زمان بسیار طولانی است. و اینگونه شد که اکنون این دو خط دافع با مسافتی هشتاد ساله از یکدیگر فاصله گرفته اند. براستی چرا زمانی مرحوم دکتر داریوش همایون حاضر بود با طرفداران فدرالیسم به گفتگو بپردازد، ولی اکنون حتی نیروهای چپ سنتی که شعار "حق تعیین سرنوشت برای خلق های ایران" را می دادند، تمایلی برای همنشینی بر سر بحث فدارلیسم را ندارند؟
برای کالبد شکافی و درک علل این شکاف عمیق باید بطور اختصار به تاریخچه گسل های سیاسی، مذهبی، اجتماعی، جنسیتی، قومی، فرهنگی و زبانی موجود در کشورمان بهره ای که دولت های قانونگریز و مستبد مرکزی از آن برده اند، نقش دول بیگانه در طی بیش از صد سال اخیر و همچنین رشد واکنشی و فارس ستیز و تعصبات قومی از یک سو و عکس العمل ناسیونالیستی به آن از سوی دیگر، و حوادث منطقه ای در طی هشت سال اخیر رجوع کرد.
هشت سال اخیر از آن جهت می گویم که بعنوان مثال تا آن موقع کمتر شخصیت یا نیروی سیاسی دمکرات ایرانی در مقابل خواسته و شعار "دمکراسی برای ایران ـ خودمختاری برای کردستان" مخالفت می ورزید و آن را خطری بالقوه برای یکپارچگی و تمامیت ارضی کشور تلقی می کرد. ولی با اشغال همسایگان شرقی و غربی ایران توسط آمریکا و متحدانش در اوایل دهه ٢٠٠٠ میلادی، و طرح شعار فدرالیسم توسط سازمان ها و احزاب قومی در سال ٢٠٠٥ و تقدم راهبردی آن بر دمکراسی، شکاف فزاینده و مملو از بدبینی وسوءظن تبدیل به یک گسل وسیع بی اعتمادی و بدگمانی بین نیروهای سیاسی برونمرزی وابسته به اقوام و ملیت ها از یک سو و بخش قابل توجه ای ازهموطنان از سوی دیگر شد که به تفصیل به آن خواهم پرداخت.
فروپاشی ها و پیدایش بیش از ٣٠ کشور جدید در طی ٢٢ سال اخیر نیز دایره تردیدها را در اذهان بسیاری از هموطنان گسترده تر کرده است.
ملت ایران از زمان كهن، از اقوامى با رسوم، زبان ها، فرهنگ ها و مذاهب گوناگون تشكیل شده است که بر خلاف بسیاری از نقاط جهان، همواره بطور مسالمت آمیز با یکدیگر زندگی کرده و آمیزش داشته اند.
این تکثر و تنوع در قانون اساسی مشروطه که از آن به مثابه "خونبهای رادمردان و آزادیخواهان ایران" یاد می شود، به رسمیت شناخته شده بود. اما متاسفانه دولت های مرکزی در دوران قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی با نفی کثرت‌گرایی و با تلاش برای یکسان سازی بر مبنای جبر و نقض قانون اساسی، بستر نامناسب یاس و نارضایتی اقوام مختلف ایرانی را فراهم کردند.
در رهگذر این تاریخ تلخ، تجربه حکومت خودمختار آذربایجان و جمهوری مهاباد هیچگونه کمکی به رفع سوءتفاهم ها نکرد. با توجه به چنین پیش زمینه تاریخی و تجربه های متفاوت باید گرایش به نوعی درک متقابل و تفاهم ملی صورت می گرفت. اما متاسفانه دولت های مرکزی هرگز بستر مناسب را برای درک و احترام متقابل در یک پروسه دمکراتیک، کثرت‌گرا و غیر متمرکز از نظر ساختار اداری مهیا نکردند و در نتیجه عرصه بر همه تنگ شده و زمینه برای تنش و اصطکاک و عصبیت ایلی فراهم شده است.
بعد از سرنگونی صدام حسین و استقرار نظامی فدرالی بخصوص در اقلیم کردستان عراق، شعار "خودمختاری" احزاب کرد به شعار "فدرالیسم" تبدیل شد. نمایندگان احزاب و سازمان های اقوام و ملیت های ایرانی در ژانویه سال ٢٠٠٥ در لندن گرد هم آمدند و حدود نیمی از آنها با تشکیل کنگره ملیت های ایران فدرال در چارچوب تمامیت ارضی ایران موافقت کردند.
اگر چه برخی از گروه ها مطالباتی فراتر از فدرالیسم را مطرح می کردند و به کنگره نپیوستند. این گروه ها بعدها جبهه ملل تحت ستم ملی برای حق تعيين سرنوشت را تشکیل دادند و استفاده از ادبیات سیاسی فارس‌ستیز و رادیکال را در پیش گرفتند.
آنها در این راستا به زعم خویش برای احقاق حقوق ملی با کنگره به رقابت پرداختند. مشکل اساسی، به عقیده من، از آنجا آغاز شد که کنگره نیز به این چالش رقابتی گروه های رادیکال تن داد و برای ربودن گوی سبقت از آنها، اجازه داد که گفتمان فارس‌ستیز و رادیکال و شیوه های انتزاعی مبارزه جایگزین سیاست راهبردی تفاهم و همکاری بین نیروهای سیاسی ایرانی شود. اصرار بر فدرالیسم قومی ـ جغرافیایی به عنوان یک پیش شرط اساسی برای همکاری و همچنین پافشاری غیر ضروری بر این نکته که فارس زبان ها نیز یک ملیت هستند، فعالان و سازمان های اقوام را در سراشیبی یک جدال ناخواسته و زیان آور به سوی دره عمیق سوءظن و بی اعتمادی سوق داد.
مقوله فدرالیسم بمثابه یک ساختار تجربه شده موفق در دهها کشور جهان، که می توانست در فضایی از تفاهم و اعتماد متقابل مورد بحث و بررسی قرار گیرد، به یک موضوع جدل برانگیز و از منظر برخی به یک چالش جدی برای همزیستی مسالمت آمیز اقوام ایرانی وتمامیت ارضی ایران تبدیل شد.
ناسیونالیسم تمرکزگرایانه و به عبارتی وحدت طلب برای مقابله با خواسته های مشخص کنگره یعنی فدرالیسم قومی ـ جغرافیایی در بین نحله های مختلف سیاسی رشد کرد، تا بدانجا که پاره ای از هموطنان، فدرالیسم را پیش زمینه تجزیه ایران می پندارند و از آن به عنوان خط قرمز یاد می کنند. به عقیده نگارنده این یک قضاوت و عکس العمل احساساتی، شتابزده و ناموجه است چون اقوام و ملیت های ایرانی (صرفنظر از اختلافات لغوی) خواهانه تجزیه کشور نیستند و اساس عملکرد کنگره نیز در چارچوب تمامیت ارضی ایران است.
دامن زدن به نزاع های قومی و یا مذهبی کاملا ً غیر انسانی و نامطلوب است و باید با آن مقابله کرد. اما درخواست برای رفع ستم مضاعف، نفی دید برتری طلبی و به چالش کشیدن تبعیضات نهادینه شده در ساختار حکومتی و حتی فرهنگ عامه هرگز به معنای عمده کردن تضاد های قومی و وجوه افتراق در راستای تعارض و جدایی نیست.
عدم درک دلهره و نگرانی های هموطنان برای یکپارچگی کشور یکی از نقاط ضعف پروسه کاری کنگره می باشد. همانگونه که اقوام از دیگران انتظار دارند تا درد آنها را درک کنند، بسیاری از هموطنان نیز از فعالان قومی این انتظار را دارند تا نگرانی آنها در مورد تمامیت ارضی ایران را درک کنند و در تعمیق گسل بی اعتمادی و سوءظن تلاش نکنند. وانگهی بسیاری از هموطنان معتقد هستند که در دنیای مدرن قومیت و یا مذهب را نباید اساس ساختار سیاسی یک مملکت دمکراتیک قرار داد.
متاسفانه سازمان ها و فعالان قومی به جای بیان دردهای بیشمار و شرح تبعیضات و ستم های عدیده و مضاعف که از طرف دولت های مرکزی، و نه از طرف هموطنان فارسی زبان، به آنان تحمیل شده است، بدون اعتماد سازی و فرهنگ سازی لازم، بر خواسته هایی ساختاری بر مبنای فدرالیسم قومی ـ جغرافیایی برای همه ایران اصرار می ورزند، که از دیدگاه حداقل بخش وسیعی از هموطنان ما کاملا ً نامانوس است.
آنها باید آرمانگرایی فدرالیسم را در افق ذهن خویش جای دهند و نه در گستره آن. بخش وسیعی از هموطنان از ستم و تحقیر زبانی، فرهنگی، اقتصادی و قومی توسط ماموران حکومت های مستبد مرکزی بر اقوام ایرانی مطلع نیستند و برای آنها درک اینگونه مصائب مضاعف تنها از مسیر تجربیات شخصی و حس ستم یگانه و مشترک ملی میسر است.
از سوی دیگر عدم درک دردها و نگرانی های اقوام توسط برخی از هموطنان حتی به ظاهر دمکرات نیز یکی از معضلات ریشه ای در بوجود آمدن گسل بی اعتمادی است.
به عنوان مثال بعضی از رهبران فعلی جمهوری اسلامی از جمله آیت الله خامنه ای و آیت الله مکارم شیرازی در رژیم گذشته در سیستان و بلوچستان در تبعید بودند. آنها در آن زمان به بلوچها این تضمین را می دادند که در حکومت آنها تبعیضات قومی برطرف خواهد شد؛ که نه تنها اینگونه نشد بلکه تبعیضات دیگری نیز بر آن اضافه شد.
بنا به تجربیات تلخ و مکرر بیش از صد سال گذشته، اکنون نیز هیچگونه اعتماد و باوری به تضمین های اپوزیسیون وجود ندارد. بخصوص که در عرصه عمل و به عنوان مثال در حیطه کار رسانه ای برونمرزی، گروهی از هموطنان فارسی زبان ما با موضع گیری های قیم مابانه و به طرق گوناگون بر علیه اقوام و ملیت های ایرانی تبعیض و تمایز قائل می شوند.
ادعای مبنی براینکه به همه مردم ایران ستم شده و همه را به طور یکسان از حقوق خود محروم کرده اند، نه تنها ساده نگری و چشم بستن به واقعیات تلخ است، بلکه هیچگونه کمکی به اعتماد سازی نخواهد کرد. زیرا تبعیضات حقیقی و حقوقی متعدد در لایه های مختلف قانونی و فراقانونی برعلیه زنان، مذاهب و ادیان، اقوام و اقشار مختلف مردم اعمال می شود و درد به صورت یکسان و مساوی بین همه ایرانیان تقسیم نشده است.
یکی از سیاست های تاکتیکی و راهبردی سازمانهای قومی و از جمله کنگره، تقدم فدرالیسم بر دمکراسی و یا در بسیاری از موارد پافشاری بر مساوی بها دادن به هر دو است. از دیدگاه آنها گسل اصلی عدم توازن قدرت سیاسی، فرهنگی و طبعا ً اقتصادی بین هموطنان فارسی زبان و اقوام ایرانی است. در حالیکه فعالان سراسری یا بعبارتی فارسی زبان شکاف اصلی را بین دمکراسی و استبداد بدون پرداختن به اجزای لاینفک دمکراسی قلمداد می کنند.
فعالان قومی معتقد هستند که بین دمکراسی و گزینه آرزویی آنان یعنی فدرالیسم رابطه معناداری وجود دارد، و بدون فدرالیسم دمکراسی ابتر خواهد بود. آنها اکنون بر دیده مجنون نشسته اند و بغیر از خوبی لیلی فدرالیسم چیز دیگری نمی بینند.
واقعیت این است که در ممالک دمکرات و کاملاً آزاد نه تنها حقوق اقوام نقض نشده است بلکه تبعیض هم تقریبا ً وجود ندارد. وانگهی در بریتانیا که یک کشور فدرال نیست، اما در آن دمکراسی وجود دارد، اسکاتلند، ویلز و ایرلند شمالی از خودمختاری نسبتا ً غیر قابل مقایسه ای حتی نسبت به پیشرفته ترین سیستم های فدرال دنیا برخوردار هستند.
پاکستان در همسایگی ما یک کشور فدرال است، اما به دلیل نبود دمکراسی و سلطه نظامیان در آنجا نه از تاک نشانی باقیمانده است و نه از تاکنشان.
در نتیجه پر واضح است که دمکراسی بر فدارالیسم تقدم دارد و اصرار بر نواختن شیپور دمکراسی از سر گشاد فدرالیسم چاره ساز نخواهد بود. از دمکراسی می توان به احقاق حقوق اقوام، عدم تمرکز قدرت و نوعی فدرالیسم رسید ولی در مورد عکس آن هیچگونه تضمینی وجود ندارد.
عده ای نیز علیرغم مخالفت شدید با فدرالیسم قومی ـ جغرافیایی، با فدارالیسم استانی بر اساس ساختار استان های فعلی کشور موافقند. اما پاره ای از هموطنان از جمله عده ای از کسانی که ده ها سال در کشورهای فدرال دنیا نظیر هندوستان، مالزی، بلژیک، سویس، آلمان، کانادا و آمریکا زندگی کرده اند نسبت به واژه فدرالیسم حساسیت دارند. این بیانگر حقیقت تلخ طرح مسئله فدرالیسم به صورت انتزاعی و جدال برانگیز و از منظر آشتی ناپذیر قومی ـ جغرافیایی و غلبه گفتمان رادیکال فارس ستیز از یکسو و ضدیت شدید و استعمال القابی نظیر فدرالیسم نژادی توسط مخالفان آن، از سوی دیگر است.
متاسفانه اینگونه جدل ها نه تنها فدرالیسم را به جنگ هفتاد و دو ملت تبدیل کرده، بلکه دره ای عمیق از بد گمانی و بی اعتمادی بین دو خط جدال به وجود آورده است.
در پایان باید تاکید کرد که اقوام و ملیت های مختلف ایرانی در طی سده ها با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته اند و نیروهای سیاسی سراسری و جریانات وابسته به اقوام باید منعکس کننده واقعیت ملت و جامعه ایران باشند. تاکید بر دمکراسی و منشور جهانی حقوق بشر و رفع تبعیض در همه اشکال آن و بخصوص درک متقابل از نگرانی ها و دردهای طرف دیگر می تواند پادزهری برای رفع سوءظن ها و بدبینی ها باشد.


Source: http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2012/05/post-125.html

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر